تبلیغات
New Page 1 .:: دانلود بهترین مطالب غمگین و عاشقانه ::.
.:: دانلود بهترین مطالب غمگین و عاشقانه ::.
بهترین وبلاگ در زمینه موزیک-کلیپ-داستان و رمان-عکس و شعرای عاشقونه و غمگین+بیوگرافی

برای خوندن  این داستان فوق العاده زیبا و عاشقانه و غمگین به ادامه مطلب مراجعه کنید...

استاد اعلام کرد که کلاس به پایان رسیده . کتاب و جزوه هامو توی کیفم گذاشتم و همراه بقیه دانشجویان از کلاس بیرون آمدم ، از محوطه گذشتم و از دانشگاه خارج شدم که صدایی از پشت سر منو متوقف کرد . برگشتم و دیدم بهزاد پشت سرم ایتساده . بهزاد یکی از دوستان و همکلاسیهام بود که بیشتر از بقیه باهاش صمیمی بودم ، البته بهتره بگم تنها دوستم در دانشگاه به حساب میامد .

بهزاد : با این سرعت کجا میری آقای نابغه ، نکنه با زید میدات قرار داری ؟

خندیدم و گفتم : نه بابا منو چه به این کارا ، داشتم میرفتم خونه .

بهزاد : من نمیدونم توی اون خراب شده چه خبره که هم دانشگاه تموم میشه ، با عجله میری خونه .

- : خبری نیست ، مگه بعد از دانشگاه باید کجا رفت .

بهزاد : بعد از دانشگاه فقط علافی حال میده ، یعنی ماشینو برداریو و تو خیابونا دور بزنی و دو تا آدم ببینی .

- : نه ، من اصلا حوصلا این کارا رو ندارم ، خودت میدونی که چقدر از جاهای شلوغ و علافی بدم میاد .

بهزاد : پسر فکر کنم تو افسردگی گرفتی ، آخه یعنی چی یکسره میری تو خونه و تو اتاقت تنها میشینی .

- : چون تنهایی رو دوست دارم ، چون توی تنهایی فکرم بیشتر کار میکنه و بیشتر میتونم روی پروژه آخر ترمم کار کنم .

بهزاد : اوووه ، کو تا آخر ترم ، فعلا باید بچسبی به تفریح ، به عشق به حال ، اصلا تنهایی معنا نداره . حالا بیا با هم بریم یه دوری بزنیم ، دو تا دختر خوشگل ببینیم یکم سر کیف بیایم .

- : نه بهزاد جون ، ممنون ، من نمیتونم بیام ، همون خونه برام از همه جا بهتره .

بهزاد : اخه مادرت گفته دیگه نذارم یکسره توی تنهایی باشی ، گفته یکم ببرمت تو اجتماع تا دو تاآدم ببینی ، یکم آداب معاشرت یاد بگیری ، خلاصه یکم آدم بشی ، اصلا خدا رو چه دیدی ، شاید یه دختری هم تو رو دید و ازت خوشش اومد و بعدش ...

- : بعدش چی ؟

بهزاد : اوه ، چیه چرا اینقدر گل از گلت شکفت ، اسم دختر شنیدی اینقدر ذوق کردی ؟

خندیدم و گفتم : شوخی نکن ، بگو بعدش چی ؟

بهزاد : بعدش میخواستی چی بشه ، خب معلومه دیگه ازدواج میکنی ؟

(( ازدواج .... یعنی کسی حاضره با من ، با منی که همه بچه ها معتقدن با مشکلات شدید روحی درگیرم ازدواج کنه . ))

- : یعنی کسی با من ازدواج میکنه ؟

بهزاد : برای چی نکنه ، باید از خداشم باشه ، خوشتیپ نیستی ، که هستی ، شاگرد اول دانشگاه نیستی که هستی ، فقط یکم مخت تاب داره ، که اونم قابل حله .

- : به هر حال من حوصله علکی تو خیابونا گشتنو ندارم ، برم خونه بهتره .

بهزاد از دستم عصبانی شد و گفت : به جهنم ، نیا ، اصلا چه بهتر ، چرا تو بیای ، میرم یکی رو برمیدارم که مثل خودم پای دختربازی باشه .

بهزاد اینو گفت و ازم دور شد ، من هم راه خونه رو پیش گرفتم . به پشت در خونه مون رسیدم و خواستم در رو باز کنم ، که صدای دختری نظرم رو به خودش جلب کرد . برگشتم و دیدم دختری چند قدم اونطرف از من ایستاده بود و به من نگاه میکرد . صورت زیبا و قد بلندی داشت و مانوتی کوتاهی به تن کرده بود و شالی به سر انداخته بود که بیشتر به موهایش از زیر آن دیده میشد . دختر جلوتر امد و بهم سلام کرد .

یعنی این دختر کی میتونست باشه و چی کارم میتونست داشته باشه .

جواب سلامش رو دادم . دختر گفت : شما آقای مهیار یوسفی هستید ؟

- : بله خودم هستم . شما ؟

دختر لبخندی زد و گفت : فرستاده ای برای شما ، من هیچ اسمی ندارم ، شما هر چی دوست دارید میتونید منو صدا بزنید .

با تعجب گفتم : یعنی چی ؟ یعنی پدر و مادرتون برای شما اسم نذاشتن .

دختر : شما این طور فکر کنید .

-: مگه میشه ، اصلا چنین چیزی امکان نداره .

لبخندی زیبا روی لبان دختر نقش بست و گفت : حالا که ممکن شده .

- : باشه من اصراری نمیکنم ، حتما راست میگید دیگه ، ولی چه اسمی دوست دارید روتون بذارم .

دختر : هر اسمی که دوست دارید ؟

کمی فکر کردم و گفتم : پارمیدا خوبه ؟

دختر : عالیه . من این اسم رو دوست دارم .

- : خب پارمیدا خانم چه کاری از دست من ساخته است .

پارمیدا : اگه ممکنه بذارید وارد خونتون بشم .

از تعجب خشکم زده بود ، گفتم : وارد خونه ما ، ولی ... ولی برای چی ؟

لحظه ای فکر کردم نکنه پارمیدا از اون دختر فراریها باشه و میخواد برای من دردسر درست کنه . اما ، اما اون شباهتی به دختر فراریهایی که قبلا با بهزاد دیده بودم نداشت ، توی صورت پارمیدا یک معصومیت عجیبی نهفته بود .

پارمیدا : من میخوام در کنار شما باشم . من ... من از شما چند تا سوال درسی داشتم .

کمی نرم تر شدم و گفتم : خب حالا شد یه چیزی ، چرا زودتر نگفتید ؟

پارمیدا جوابی نداد . گفتم : خب بفرمایید داخل .

در رو باز کردم و همراه پارمیدا وارد شدم . مادرم خونه نبود . پارمیدا رو به اتاقم بردم و خودم رفتم تا برایش چای بریزم . وقتی برگشتم دیدم مانتو و شالشو در آورده بود و موهای بلندشو دور گردنش ریخته بود . برای لحظه ای مجذوب زیبایی پارمیدا شدم و سرجام خشکم زد . پارمیدا لبخندی زد و گفت : خیلی خوشگلم ، مگه نه ؟

خنده ای از سر هیجان سر دادم و گفتم : شما زیباترین دختری هستید که تا حالا دیدم .

پارمیدا : ممنون .

چایی رو جلوش گرفتم . بعد رفتم و پشت میز کامپیوترم نشستم . پارمیدا از روی صندلی بلند شد و به سمت قفسه کتابهایم رفت و نگاهی به انها کرد و کرد : وای چه همه کتاب ، شما همشونو خوندید ؟

گفتم : آره ، اکثرشو خوندم ، من بیشتر وقتم در تنهایی و به مطالعه کتابهای مختلف سپری میشه .

پارمیدا : عالیه ، من از پسرهایی که سرشون تو کتاب و دفتر خوشم میاد . مخصوصا پسرهایی مثل شما .

از خجالت سرم رو پایین انداختم و گفتم : من هم از دخترهای زیبایی مثل شما خوشم میاد .

تازه یادم افتاد که چرا پارمیدا رو به خونه راه دادم ، برای همین پرسیدم : راستی مشکل درسی ای که داشتید چی بود ؟

پارمیدا کمی تعلل کرد و گفت : راستش ، راستش من ...

در همین هنگام در خونه باز شد و مادرم وارد شد . ترس تمام وجودم رو فرا گرفت ، اگه میدید دختری با اون وضعیت توی اتاقم نشسته حتما آبروریزی راه می انداخت .

آب دهانم رو قورت دادم و گفتم : پارمیدا تو باید بری ، باید هرچه زودتر بری بدون اینکه مادرم تو رو ببینه .

پارمیدا با ناراحتی گفت : آخه چرا ؟

با عصبانیت گفتم : برای اینکه من میگم ، حالا سریع تا مادرم تورو ندیده برو .

پارمیدا مانتوشو تنش کرد و شالشو به سرش انداخت و آهسته از اتاقم بیرون رفت و پاورچین پاورچین خودشو به در حیاط رسوند و خارج شد .

خوشبختانه پارمیدا بدون اینکه مادرم متوجه شود از خونه خارج شد . بعد از اون روز تمام فکر و ذهنم شده بود پارمیدا ، دو سه بار دیگه اونو در خیابون دیدم و سلام و احوالپرسیه گرمی باهاش کردم . پارمیدا بدجوری دل منو با عشوه گریها و نگاه های اغواگرش برده بود ، دوست داشتم هر روز اونو ببینم و برای حتی چند ثانیه هم که شده باهاش صحبت کنم . پارمیدا اولین دختری بود که به من لبخند زده بود ، دستمو توی دستهاش جا داده بود و برای دردام همدردی کرده بود ، پارمیدا جای ویژه ای در قلبم برای خودش باز کرده بود ، ولی من متعجب بودم که چرا دختری به زیبایی پارمیدا ، باید با من چنان رفتار خوبی داشته باشد . مگه من چی داشتم به جز ذهنی قدرتمند در حل مسایل ریاضی و فیزیک .

بهزاد : گقتی اسمه دختره چیه ؟

- : پارمیدا ، یعنی این اسم رو من روش گذاشتم .

بهزاد با تعجب : یعنی چی ؟ مگه خودش اسم نداشت ؟

- : نمیدونم ، خودش ازم خواست براش اسم انتخاب کنم .

بهزاد : چه جالب تا حالا اینجوریشو ندیده بودم .

- : من هم همین طور ........

بهزاد : خب چه شکلیها هست ... خوشگل یا نه ؟

- : آره ، خیلی خوشگله .

بهزاد : از اون تیریپ لاواست یا فاکها ؟

- : تیریپه لاوه لاو ....

بهزاد : پس این طور که تو میگی باید به عقل دختره شک کرد !

با تعجب گفتم : برای چی ؟

بهزاد : برای اینکه بین این همه پسر خوش تیپ و خر پول ، اومده به تو عتیقه گیر داده که چی ؟ باور کن خر ماده رو با لاچینکو بزنی جواب سلامتم نمیده ، دیگه چه برسه باهات طرح رفاقت بریزه .

- : لابد چیزهایی درون من دیده که جذبم شده .

بهزاد قهقه ای سر داد و گفت : پسر تو خیلی باحالی ، آخه تو چه جاذبه ای میتونی برای دخترها داشته باشی ، این وجود من که سر تا پا جاذبه است .

از این همه غرور عصبانی شده بودم . اگر یک اشکال میشد در بهزاد پیدا کرد ، همین غرور بیش از حدش بود ، البته اون حق داشت مغرور باشد ، خوش تیپ بود ، بهترین لباسها رو میپوشید و سوار بهترین ماشینها میشد و بیشترین خاطرخواه رو در دانشگاه داشت .

- : میدونی بهزاد ، احساس میکنم به پارمیدا وابسته شدم ، احساس میکنم باید هر روز ببینمش و صدای قشنگشو بشنوم ، دوست دارم یکسره کنارش باشم و به خنده های مستانه ش نگاه کنم و ...

بهزاد : خب یکدفه بگو عاشقش شدم و خلاص ...

- : نمیدونم ، شاید هم عاشقش شده باشم . بهزاد ، پارمیدا زیباترین دختریست که میتونه وجود داشته باشه .

بهزاد : پس با این اوصاف واجب شد که من ببینمش ، تا نظر کارشناسیمو در موردش اعلام کنم .

- : آره ، حتما باید ببینیش ، من امروز باهاش در یکی از کافی شاپها قرار دارم ، میتونی بیای و از دور تماشاش کنی .

بعد از ظهر از راه رسید .بهزاد منو به کافی شاپی که با پارمیدا قرار داشتم رسوند و خودش بیرون واستاد تا از پشت شیشه پارمیدا رو تماشا کند .

۵ دقیقه بعد پارمیدا وارد کافی شاپ شد و یکراست به طرف من اومد ، بلند شدم و سلام کردم و با او دست دادم . هر دو نشستیم . پارمیدا از همیشه زیباتر شده بود ، آرایش ملایمی کرده بود و شال صورتی به سر انداخته بود و به ناخنهایش لاک صورتی زده بود .

پیشخدمت جلو آمد و ازمون پرسید چی میل دارید ؟

به پارمیدا اشاره کردم و گفتم : چی میخوری ؟

پارمیدا : الآن چیزی میل ندارم .

- :واسه چی ؟

پارمیدا : نمیدونم ، چیزی نخورم بهتره .

پیشخدمت : ببخشید شما دارید با کی حرف میزنید ؟

با عصبانیت نگاهی بهش کردم و گفتم : به شما هیچ ربطی نداره !

پیشخدمت : ولی کسی ...

به میان حرفش آمدم و گفتم : شما به جای فضولی بهتر به کارتون برسید ، لطفا برای این میز یه شیر قهوه بیارید .

پیشخدمت از ما دور شد .

پارمیدا : چه آدم فضولی بود ، آخه به تو چه ربطی داره که شما داری با کی حرف میزنی ؟

- : شما نمیخواد زیاد ناراحت بشید ، راستی این جوک جدید رو شنیدید ؟

پارمیدا با هیجان : کدوم جوک ؟

- : یك بابایی یه ماهی رو تو پاكت دستش گرفته بوده ، رفیقش میبیندش ، میگه : جریان ‌این ماهیه چیه؟ میگه: ‌دارم برای شام میبرمش خونه ، ماهیه میگه : مرسی من شام خوردم ، منو ببر سینما!

جوکم که تمام شد ، کل فضا با صدای خنده های زیبای پارمیدا پر شد ، چقدر دوست داشتم همیشه اون رو در حال خندیدن ببینم ، با هر خنده او جان تازه ای در کالبد من دمیده میشد و روحم رو به هیجان وا میداشت .

بعد از اینکه شیر قهوه سفارشیمو خوردم ، هر دو بلند شدیم و به سمت بیرون رفتیم ، پارمیدا از من خداحافظی کرد و رفت ، من هم حساب کافی شاپ رو پرداخت کردم و بیرون آمدم و پیش بهزاد رفتم که مشغول صحبت با دختری سبزه رو و بانمک بود . همینکه بهزاد منو دید با دختر خداحافظی کرد و پیش من اومد .

- : پارمیدا رو دیدی ؟

بهزاد : نه بابا هر چی صبر کردم دیدم نیومد ، بعدش از روی بیکاری چکش همین دختر رو که دیدی زدم تا تو بیای بیرون .

با تعجب گفتم : مگه میشه ، پارمیدا بیش از یک ربع روبروی من نشسته بود و با من حرف میزد .

بهزاد : راست میگی ، پس چرا من ندیدم .

با حرص گفتم : چون حواس شما همیشه جاهای دیگه ست .

بهزاد من رو به خونه رسوند . از او خداحافظی کردم و از ماشینش پیاده شدم و رفت . کلید رو از جیبم بیرون آوردم و خواستم داخل قفل بکنم که صدای پارمیدا من رو متوجه خودش کرد . سرم رو برگردوندم و دیدم پشت سرم ایستاده است و لبخندی زیباتر از همه لبخندهای دنیا بر لب دارد .

پارمیدا پشت در ایستاده بود . با خودم فکر کردم این بهترین موقعیت است برای نشان دادن او به مادرم ، دیگه طاقتم تمام شده بود و دوست داشتم هر چه زودتر پارمیدا رو ماله خود کنم و برای این کار رضایت مادرم شرط اول بود . مطمئن بودم وقتی مادرم زیبایی افسانه ای و صورت مینیاتوری پارمیدا رو ببینه ، بدون هیچ مخالفتی تن به این ازدواج میدهد ، ولی ... ولی اگه مادرم از خانواده پارمیدا ازم سوال میکرد چه جوابی میتونستم بهش بدم ، من اصلا با خانواده او آشنایی نداشتم و تا حالا سوالی در این مورد از ش نپرسیده بودم .

پارمیدا : آقا مهیار حالتون خوبه ، چرا اینجوری به من زل زدید ؟

- : ببخشید ، زیبایی شما منو محصور خودش کرده بود ، باور کنید نمیتونم به این همه زیبایی زل نزنم و راحت از کنارش بگذرم .

پارمیدا لبخندی زد و گفت : شما نسبت به من لطف دارید ، خودتون هم خیلی زیبا هستید .

از خجالت قرمز شده بودم . پارمیدا به من گفته بود زیبا هستم ، پس حتما صورت زیبایی داشتم ، هرچند که خیلی ها نظری بر خلاف نظر پارمیدا داشتند . ولی نظر بقیه که برای من مهم نیستند . برای من فقط پارمیدا مهم هست و نظر او .

- : ببخشید پارمیدا خانم ، میشه از تون یه خواهشی بکنم .

پارمیدا با مهربانی گفت : بله ، بفرمایید .

- : من . من راستش ، من میخواستم ازتون خواستگاری کنم .

از شدت استرس و خجالت قرمز شده بودم و بدنم از عرق پوشیده شده بود . نمیدونستم جواب پارمیدا به این خواستگاریه بی مقدمه و سریع من چیه ؟

پارمیدا لبخند دیگری زد و گفت : همینجا دم در خونه تون .

با دستپاچگی گفتم : خب مگه اشکالی داره ؟

پارمیدا : نه ، هیچ اشکالی نداره .

- : حالا میشه یه خواهش دیگه ازتون بکنم .

پارمیدا : بفرمایید .

- : میخواستم از شما دعوت کنم با من به خونه بیاین تا شما رو به مادرم نشون بدم .

پارمیدا : من آماده ام .

استرسم دو چندان شده بود ، حالا همه چی به نظر مادرم بستگی داشت ، من میدوستنم پارمیدا با این ازدواج موافقه . این رو از حرفها و حرکاتش به راحتی میشد فهمید ، پارمیدا دلبسته من شده بود ، ولی چرا من ؟ مگر من چه چیز جذابی برای او داشتم .

نه نه حالا وقت این پرسشها نبود ، حالا بهترین موقعیت برای نشان دادن او به مادرم بود . در خونه رو باز کردم و همراه پارمیدا وارد شدم . از پارمیدا خواستم در حیاط منتظر باشد تا من مادرم رو برای این کار آماده کنم .

به آشپزخانه رفتم ، جایی که مادرم مشغول آشپزی بود . سلام کردم و گوشه ای ایستادم . نمیدونستم باید چی به مادرم بگویم ، نیدونستم اصلا چه طوری باید پارمیدا رو به او معرفی کنم .

لحظه ای ساکت ایستادم و به مادرم که داشت چیزهایی رو درون قابلمه هم میزد خیره شدم تا انکه صدای اعتراض او بلند شد : چیه . چرا اینجا واستادی ، چرا اینجوری به من زل زدی ؟

به خودم آمدم و گفتم : هیچی ، فقط داشتم نگاهتون میکردم .

مادرم : وا .. مگه تا حالا منو ندیده بودی ؟

- : چرا . ولی ... ولی ....

مادرم : ولی چی ؟

- : راستش چطوری بگم ، میخواستم موضوع مهمی رو با شما مطرح کنم .

مادرم با کنجکاوی گفت : چه موضوعی ؟

بالاخره بعد از کلی جون کندن گفتم : موضوع ازدواج ... مادر من . مادر من عاشق شدم . عاشق یکی از دخترهای دانشگاه .

مادرم با چشمانی متحیر به من خیره شده بود : عاشق شدی . اونم عاشق یکی از دخترهای دانشگات .

سرم رو به زیر انداختم و گفتم : آره .

مادرم : تو غلط کردی ، مگه دختر قحطه که عاشق اون دخترهای قرتی شدی ، اگه قصد ازدواج داری خودم یه دختر خوب و مومن که تاحالا آفتاب مهتاب ندیده برات پیدا میکنم تا نوکریتو بکنه ، نه اینکه مجبور باشی فقط برای خرج لوازم آرایشی زنت یکماه سگ دو بزنی .

- : ولی من از اون دخترها نمیخوام ، من زنی نمیخوام که تا یه مرد میبینه مثل موش بدوی بره توی سوراخش ، من زنی میخوام که توی اجتماع بوده باشه ، زنی که وقتی در کنارش راه میرم ، آتش حسادت رو توی چشمان ههمه کسانی که ما نگاه میکنن ببینم . زن امروزی ، نه زنیکه امل و عقب افتاده باشه .

مادرم از عصبانیت داشت میلرزید و ناگهان فریاد کشید : باشه برو از اون زنها بگیر ، زنهایی که معلوم نیست چند دست تا حالا بین نامحرمها گشتن ، ولی یادت باشه دیگه حق نداری پاتو توی خونه من بذاری ، چون من عروس هرزه نمیخوام .

با عصبانیت سر مادرم فریاد کشیدم : ولی پارمیدا اون طوری نیست ، پارمیدا پاکه ، تو نگاهش یه معصومیت عجیبی نهفته ست که تو چشمهای هیچ دختری ندیدم ، حتی اونایی که چادرشونو تا بالای دماغشون بالا میکشن .

مادرم : پارمیدا دیگه کیه ؟

- : پارمیدا عشق اول و آخر منه ، عشق ابدیه منه ، پارمیدا بهترین دختر دنیاست ، پاکترین و معصوم ترین دختر دنیاست ، زیباترین و قشنگترین دختر دنیاست . مادر اگه شما پارمیدا رو ببینی مطمئنم شیفته قشنگیش میشی ، شیفته نگاه پاک و معصومش ، نگاه پارمیدا مثل نگاه بچه اهو ها مظلومانه ست ، به قدری مظلومانه که ناخوداگاه دل ادم براش میسوزه .

مادرم که کمی ملایمتر شده بود گفت : خب حالا این دختره کی هست ، اصلا کجا زندگی میکنه ؟

با خوشحالی گفتم : اصلا اجازه بدید بهتون نشونش بدم ، پارمیدا الان اینجاست توی حیاط .

مادرم با تعجب فریاد کشید : اینجا . توی خونه من .

- : آره .

مادرم : تو با چه اجازه ای اونو راه دادی بیاد تو ، فکر نکردی در و همسایه برامون حرف در بیارن .

- : نه . مواظب بودم کسی ما رو نبینه ... حالا اجازه میدید بیارمش تو .

مادرم با اکره گفت : صداش کن بیاد تو .

با خوشحالی به حیاط رفتم . پارمیدا کنار باغچه کوچک حیاطمون ایستده بود و به شمعدونیهای آن نگاه میکرد . از پشت سر آهسته کنارش رفتم و در گوشش ملایم گفتم : مادرم رو راضی کردم . بهتره بریم تو .

پارمیدا با خنده گفت : تو فوق العاده ای مهیار جان . اجازه بده ببوسمت .

با خنده ای آکنده از شرمساری گفتم : حالا نه ، این کار باشه برای بعد .

دست نرم وظریف پارمیدا رو که چون حریر نرم و لطیف بود رو در دست گرفتم و همراهش وارد خونه شدم و اونو به آشپزخونه بردم و با صدای بلند خطاب به مادرم گفتم : و این شاهزاده رویاهایم ، زیباترین مخلوق خدا ، پارمیدای عزیزم .

مادرم برگشت و به من نگاه کرد . چشمانش از تعجب گرد شده بود .

- : میدونستم از خوشگلیه بی حد و حصرش تعجب میکنید .

مادرم : اما تو ...

- : اما چی ؟

مادرم : اما تو که تنهایی ، پس کو اون دختری که تعریفشو میکردی ؟

برگشتم با تعجب به پارمیدا که اون هم با تعجب به من زل زده بود ، زل زدم .

-: یعنی چی ... مگه ممکنه ؟

پارمیدا : این محاله ، من اینجام ، کنار مهیار ، نگاه کنید دستم در دست مهیاره .

-: آره پارمیدا راست میگه ، اون اینجاست کنار من .

مادرم فقط به من نگاه میکرد ، از تعجب نزدیک بود فریاد بکشد .

مادرم : نه ، تو تنهایی هیچ کس کنارت نیست .

-: ولی مادر شما اشتباه میکنید ، مگه میشه شما پارمیدا رو نبینید ، اون اینجاست کنار من . پارمیدا لطفا با مادرم سلام کن .

پارمیدا سلام کرد که مادرم فریاد کشید : تو دیوانه شدی ، هیچ کس همراه تو نیست ، تو تنهایی تنهای تنها .

مادرم این رو گفت از آشپزخونه به بیرون دوید . فریاد کشیدم : دروغ میگی دروووغ ، من تنها نیستم ، شما دروغ میگی چون دوست نداری پارمیدا رو ببینی . تو ...

------

بیمارستان روانی ...

بهزاد با عجله وارد بیمارستان شد و پیش مادر مهیار رفت .

بهزاد با نگرانی : سلام ... به من بگید چه اتفاقی برای مهیار افتاده .

مادر مهیار اشکهایش رو با گوشه چادرش پاک کرد و گفت : نمیدونم .. به خدا نمیدونم ، ظهر وقتی اومد خونه به من گفت میخواد ازدواج کنه ، گفت عاشق یکی از دخترهای دانشگاه شده و میخواد با اون ازدواج کنه . به من گفت اون الان تو حیاطه . من هم بهش گفتم بیارش تو تا ببینمش ، اما وقتی برگشت تنها بود تنهای تنها ، اما میگفت اون دختره همراهشه ، گفت الان دستش تو دستمه ، از دختره خواست با من سلام کنه ، اما باور کن هیچ کس همراهش نبود . اون تنها بود ، وقتی هم این رو بهش گفتم ، داد و فریاد راه انداخت ، این قدر داد کشید که همه همسایه ها به خونه ما ریختن و دست و پاشو گرفتن و آوردنش اینجا . الان هم بستری شده و دکترها دارن باهاش صحبت میکنن ، الان سه ساعته که من اینجام ، نمیدونم این دکترها کی میخوان بیان بیرون ؟

نیم ساعت بعد دکتر روانپزشک از اتاقی که مهیار درآن بستری شده بود بیرون آمد ، بهزاد و مادر مهیار با عجله خودشونو به دکتر رسوندند .

مادر مهیار : آقای دکتر بگید چه بلایی سر پسرم اومده .

دکتر عینکشو از چشم برداشت و نگاهی به بهزاد و مادر مهیار انداخت و گفت : متاسفانه باید بگم پسر شما به بیماری اسکیزوفرنی دچار هستند ، و اون دختری خانمی که مدام حرفشو میزنن ، توهمی بیش نیست ، متاسفانه پسر شما عاشق یک توهم شده ، عاشق کسی که اصلا وجود خارجی نداره و فقط در ذهن پسرتون زندگی میکنه .

دکتر این رو گفت و از آنجا دور شد .

بهزاد و مادر مهیار به پشت شیشه اتاق مهیار آمدند و از آنجا به او نگاه کردند .

--------

در باز شد و پارمیدا وارد شد ، باهاش سلام کرد ، با مهربونی جواب سلاممو داد و اومد روی صندلی کنار تختم نشست .

-: چرا اینقدر دیر اومدی ، خیلی وقته منتظرتم .

پارمیدا : نمیخواستم وقتی دکترا کنارتن مزاحمت بشم ، خب دکترها چی میگفتن .

بغضم رو به سختی فرو دادم و گفتم : اونا میگن من مریضم . میگن اسکیزوفرنی دارم ، میگن تو .. میگن تو فقط یک توهمی ، میگن تو وجود خارجی نداری ، اما من باور نکردم ، اونا همه به من حسودیشون میشه ، چون تو رو دارم ، اونا به من حسودی میکنن چون میخوام با تو ازدواج کنم ، اما هیچ کس نمیتونه تو رو از من بگیره ، تو ماله منی ، و تا ابد خواهی بود .

پارمیدا با دستهای بلند و کشیده اش اشکهایم رو که تا روی گونه پایین اومده بودند ، پاک کرد و گفت : من بهت قول میدم تا ابد کنارت باشم ، تو چه خوب چه بد ، چه مریض چه سالم ، عشق من هستی ، و من هیچ وقت تنهات نمیذارم ، من همیشه کنارت خواهم ماند ، همیشه همیشه

-: ممنون پارمیدا ....

پارمیدا خندید ، فضای اتاق از خنده او پر شد ، انگار دنیا هم به من خندید و چه خوشبختی ای از این بیشتر .

--------

بهزاد و مادر مهیار که از پشت شیشه نظاره گر مهیار بودند ، میدیند که او دارد با خودش حرف میزند ، روی صندلی هیچ کس نشسته بود .




طبقه بندی: داستان غمگین و عاشقانه،
ارسال در تاریخ یکشنبه 10 خرداد 1388 توسط امیرحسام
قالب وبلاگ